(: پا ورقی های ونوس :)

مهربان باشیم...

از حموم عمومی در اومدیم و نم نم بارون میزد ،خانومی جوان و محجبه بساط لیف و جوراب و ... جلوش پهن بود ،دوستم رفت جلو و آروم سلام کرد و نصفه بیشتره لیف و جوراباشو خرید !
تعجب کردم و پرسیدم: داداش واسه کی میخری ؟
ما که تازه از حموم در اومدیم ،اونم اینهمه !

گفت: تو این سرما از سر غیرتشه که با دستفروشی خرجشو در میاره ،وگرنه میتونست الآن تو یه بغل نرم و یه جا گرم تن فروشی و فاحشگی کنه !
پس بخر و بخریم تا شرف و ناموس مملکتمون حفظ شه ،برگشت تو حموم و صدا زد: نصرت اینارو بزار دم دست مردم و بگو صلواتیه . .

 برگی از خاطرات جهان پهلوان تختی

مهناز ...
۱۶ خرداد
چه قشنگ بود!
اونی که رنگ فونتش سیاهه، اسم کتابه؟!

ونوس :

سلام نظر لطفتونه :)


درواقع باید بگم که اطلاعی ندارم که کتابه یا نه... من این متنو جایی خوندم گفتم بزارم شما هم ببینید.
بهار :)
۲۲ خرداد
سلام
دعوتی بیا که بدجور منتظر متن زیباتم:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
Designed By Erfan Powered by Bayan