(: پا ورقی های ونوس :)

تنهایی...

نشستم یه گوشه‌ی دنج تنهایی میخورم، تلخیش مثل اسید از گلوم پایین میره و بغضم را میشوره و همراه با خودش میبره ، هرچی بیش تر میخورم و بیش تر میگذره، جام تنهاییم پُر تر میشه ...از بس تنهایی خوردم گلوم بهم چسبیده و دهان خشکیده ام اجازه ی بازدم را از نفس های عمیقم گرفته ، کم کم نفسم میگیره ، قلبم وایمیسته و سیستم عصبی و گوارشیم از کار می افته... اون ها هیچ وقت نمیفهمند دلیل مُردن من خوردن تنهاییه!

بهار :)
۲۵ ارديبهشت
این متنت یکم ضعیف بود به نظرم واژه ی خوردن تنهایی زیاد ادبی نیست.ولی خوب پیش میری موفق میشی حتما:)

ونوس :

سلام:)

ممنونم از نظرت
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
Designed By Erfan Powered by Bayan